
از روزهای رفته
هنوز از آن روزها چیزی نگذشته است که من کوله ام را به دوش انداختم و راهی بازار شدم . بازار تهران مثل همیشه شلوغ بود و صدای چرخ های گاری های حمال ها در فضای مسقف آن ، روزمره گی طاقت فرسایی را در ذهن تکرار می کرد. فریاد دست فروش ها و صدای بالا کشیدن کرکره مغازه هایی که در هر کدام شان جنسی و شیئی فروخته می شد، آبی که شاگرد مغازه ها با آن جلوی در را تر و تازه می کردند و کوچه پس کوچه های تو در تو که تو را تا بازار فرش فروش ها می رساند همگی روزهایی بود که هرگز فراموش نمی کنم. آخرین پیچ را که می رفتم وارد کوچه وزیر می شدم. درست پشت سرای وزیر ، سرای فرش فروش ها . آنجا خانه ای قدیمی بود که در آن رفوگری ماهر، فرش رفو می کرد. صبح ها که زنگ خانه را می زدم صدای لخ لخ دمپایی هایش روی زمین مطمئنم می کرد که خانه است
از ابتدایی ترین کارهای رفو شروع کردم. دوگره زدن به ریشه فرش های قدیمی دست هایم را با نخ و پشم و گره و تار و پود آشنا کرد. صدای ضربه های درفش بر تونه های قالی ترسی که هر روز با کم رنگ شدن نور خورشید در من قد می کشید را در من چون موسیقای غریبی می نواخت و زخم روی انگشتانم مرا تا دختران سیاه چادرها و اتاق های نمور کارگاه می برد. خالی می شدم از تنهایی در حاشیه اتاقی که وقتی نور خورشید روی قالی هایش می افتاد دوست داشتنی تر می شد. و جابر ، رفوگر این خانه قدیمی در سکوت حاکم بر اتاق از این می گفت که تا پنجم دبستان بیشتر درس نخوانده است ، که کار می کرده ، که همیشه عاشق کتاب بوده ، که همیشه می خواسته بخواند و بداند اما نشده . در او هنوز چیزی شبیه امید زنده بود. خانواده برای او مرکز دنیا بود. کودکانش برای او شعاع های این دایره وسیع . دور از خانواده گره بر پشم می زد تا دخترک 12 ساله اش روزی برای خودش کسی شود و شرمندگی که او این همه سال به زعم خودش به همراه داشت او جبران کند. گاه فکر می کردم آیا دختر جابر اگر روزی برای خودش کسی شود بر دست های پدر بوسه خواهد زد ؟ نمی دانم
جابر پر از سوال بود... پر از خواستن برای دانستن . فلسفه زندگی او ساده اما عمیق بود... پیچیدگی نداشت ، خدای جابر واجب الوجود نبود.دنیا برای او محل گذر بود نه بن بستی خالی و تلخ . بهشت و جهنم برای او وجود داشت. صدای اذان که می آمد غیبش می زد و اخلاق برای او باید ها و نبایدهایی بود که با احساسی انسانی به آن لطافت می بخشید
هرگز نخواستم با جواب هایم تردیدی در باور جابر زنده کنم . من به آنهمه یقین جابر حسادت می کردم ، من به آن همه آرامش که در وجودش موج می زد رشک می بردم . وقتی نمی توانستم کار کنم و درد جاودانگی به جانم می افتاد و اضطراب یقه ام را می گرفت، جابر می گفت پریشانی ؟ فکرت را رها کن و به خدا اعتماد داشته باش او بنده اش را تنها نمی گذارد. نمی دانم چرا وقتی او این جمله را می گفت من حس می کردم به چیزی اعتماد می کنم که از من خیلی دور است، اما باید به آن اعتماد کنم
جابر هر روز تا دیروقت کار می کرد که زودتر برگردد اردبیل پیش زن و بچه هایش . شوقی که در دستانش جمع می شد این را بدون هیچ کلامی می گفت و من می دیدم که هر چه به روز موعود نزدیک می شود بشاش تر می شود
جابر رفت. کار هم تعطیل شد . من هم راهی پرونده های خاک خورده ام شدم ، راهی کارهای روزنامه نگاری و مصاحبه از این بزرگ و آن بزرگ. دیدار این فرهیخته و آن فرهیخته. پرسیدن و قانع نشدن ، خواندن و خالی بودن . نوشتن و حرفی برای گفتن نداشتن . و فکر کردن به همان درد لامصب جاودانگی که مثل خوره سال هاست به جانم افتاده
قالی ها اما هنوز پا می خورند و قیمتی تر می شوند

<< Home